سوگند به شبه ترانه هایم! سوگند به همه بهانه هایم! سوگند به نگاه عاشقانه! سوگند به ذوق شاعرانه! سوگند به نجابته سکوتم! سوگند به اوجه در سقوطم! ... تقصیر فاصله نیست هیچ پروازی مرا به تو نمی رساند وقتی که تو در کار گم کردن خود باشی . . . زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور ... برای تو می نویسم، برای تو که منتظرم ماندی و با شمع دلت بر قلمم افروختی . . . به چه مشغول کنم دیده و دل را که دل مدام تو را می طلبد و دیده تورا می جوید... از انسانها غمی به دل نگیر؛
غـم مخور، معشوق اگـر امروز و فـردا می کند
شــيــر دورانـديـش بـا آهـــو مــدارا مـی کـنـد
زهـر دوری بـاعـث شـيـريـنـی ديـدارهــاسـت
آب را گــرمــای تـابـسـتـان گــوارا مـی کـنـد
جـز نـوازش شيوه ای ديـگـر نمی داند نـسـيـم
دکـمـه ی پـيـراهـنـش را غنچه خـود وا می کند
روی زرد و لرزشـت را از کـه پنهان می کنی؟
نـقـطـه ضـعـف بـرگ هــا را باد پـيـدا می کند
دلبرت هـر قـدر زيـبـاتـر، غـمـت هـم بـيـشـتـر
پـشـت عـاشـق را هـمـيـن آزارهــا تا می کـنـد
از دل همچون زغالم سرمه مي سازم که دوست
در دل آيـيـنـه دريـابـد چــــه بـا مـــا مـی کـنـد
نه تـبـسـم، نه اشـاره، نه سـوالـی، هـيـچ چـيـز
عاشـقـی چـون مـن فـقـط او را تماشا می کـنـد

ادامه مطلب

و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان!
آدمی به خودی خود نمی افتد...
اگر بیفتد از همان سمتی می افتد که به خدا تکیه نکرده است...
تو آیا دیده ای وقتی شبی تاریک
میان بودن و نابودن امید فردائی
هراسی می رباید خواب از چشمت
کسی ، خورشید و صبح و نور را
در باور روح تو ، می خواند
ادامه مطلب


زیرا خود نیز غمگین اند؛
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛
پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .
| Design By : Pichak |



نظرات کاربران
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید